نازنین فاطمهنازنین فاطمه، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

فرشته ای از بهشت

اسب چوبی

  سوار اسب چوبی / سفر می ریم (به) خوبی یه وقت نشی پیاده / خیلی زیاده  چی؟ راهش این یکی از شعرهایی است که  این روزها ، ریحانه (دختردایی تو ) دختر شیرین و دوست داشتنی که در آینده همبازی تو خواهد شد  می خواند.درست به همین شکل که برایت نوشتم. شاید بپرسی این شعر چه تناسبی با خاطرات من دارد؟ این شعر را نوشتم تا برایت بگویم چند روزی است که این اسب چوبی مهمان اتاق تو شده و انتظار سوار شدنت را می کشد. یک اسب بسیار زیبای صورتی با یال های فردار و چشمان آبی و نگاهی معصومانه او شباهت بسیاری به اسب های رویاهای دخترانه دارد . احساس می کنم نگاهش پر از حرف های ناگفته است . انگار او هم مثل ما بیصبرانه انتظار می کشد. انت...
24 بهمن 1391

درک علاقه تو به بستنی

  می دونستم که بچه ها تو دل ماماناشون تنها طعمی که درک می کنن شیرینیه اما نمی دونستم این موضوع تا چه حد صحت داره. الان چند روزی است که با دقت بر روی طعم غذاهایی که می خورم و میزان حرکات تو فهمیدم  این نظریه درستیه مثلاً وقتی صبح ها مربا می خورم بعدش تو خیلی تکون می خوری و یک چیز جالب تر اینکه وقتی دیشب خونه مادریزرگ بستنی خوردم حرکات تو خیلی زیاد شد تا جایی که من کاسه بستنی را گذاشتم کنار و به شکمم خیره شدم در حالیکه خیلی ذوق کرده بودم. شانس آوردم که همه مشغول تماشای تلویزیون بودن و کسی متوجه حرکات من نشد و من اونجا بود که فهمیدم که تو خیلی بستنی دوست داری. درک این حس برام خیلی شیرین بود مخصوصاً وقتی داش...
24 بهمن 1391

تاخیر در ارسال وسایل نازنین فاطمه

  دختر قشنگم قرار بود امشب وسایلتو بیارن اما صبح با بابایی تماس گرفتن و گفتن وسایل جانبی اتاقت هنوز آماده نیست . نگران نباش گلم قول دادن فردا شب حتما وسایلتو بیارن خاله نرگس و مادربزرگ هم قراره بیان تا همگی به کمک هم اتاق قشنگتو بچینیم. امروز داشتم به وسایلت که مثل خودت نازنین هستن نگاه می کردم. چقدر همه چیز زیبا و رویایی و قشنگه. ازت می خوام اول از همه برای خودت و کوچولوهای دیگه دعا کنی که همگی صحیح و سالم بیاید تو بغل ماماناتون و بعد از خدا بخواهی همه باباها بتونن برای بچه های نازنینشون چیزای قشنگ بخرن. آفرین دختر گلم
24 بهمن 1391

لذت نازکشیدن از دختری نازنین

  مادربزرگ ، همان که نامت را به او وامداری همیشه می گفت : اگر نازکش داری ، ناز کن . اگر نازکش نداری پاتو دراز کن. و من این روزها با حرکات جدید تو احساس می کنم نام نازنین فاطمه برازنده توست چرا که باید ساعتها نازت را بکشم تا تو با ضربه ظریفی شبیه نبض تکان بخوری . این دیالوگ های من برای نازکشیدن از توست نازنین فاطمه ! دختر قشنگم ، یه تکون می خوری عزیزم؟ مامانی؟ خبری نمی شود . . . دو دستم را روی سمت راست و چپ نافم می گذارم تا احساس کنم کدام قسمت برجستگی بیشتری دارد. تو معمولا به سمت راست علاقه بیشتری داری و اکثر اوقات در این سمت سنگینی بیشتری را احساس می کنم و می فهمم سرت در این قسمت است . خلاصه با کلی خواهش و ال...
19 بهمن 1391

تغییر فیلی به کیتی فقط به خاطر دختر ناز ما

نازنین  فاطمه عزیزم من و پدرت خیلی به تو حسودی می کنیم نمی دانی پدربزرگ و مادربزرگ چه سوغاتی های زیبایی از ترکیه  برایت خریده اند. کلی لباس و کفش و وسایل ناز مثل خودت در این مدت که آنها مسافرت بودند ما هم به خانه خودمان اسباب کشی کردیم و به همراه خاله نرگس باقی وسایلت را خریدیم که اگر پدرت همت کند عکس هایش را برایت می گذاریم. امروز تصمیم گرفتم سرویس خوابت را هم  به مدل دخترانه و صورتی رنگ کیتی تغییر دهم. با پدرت و مادربزرگ هم مشورت کردم آنها هم موافق بودند من  همیشه به آینده فکر می کردم. به اینکه وقتی تو دوسالت می شود برادر یا خواهری خواهی داشت که باید با هم در یک اتاق باشید تا وقتی که پدرت خانه بزرگتری بخ...
12 بهمن 1391

جای پای تو روی گونه های پدرت

هشتم بهمن ماه بود. شب  هنگام موقع خواب طبق عادتی که پیدا کرده بودم  از پدرت خواستم  از این ویژگی منحصر به فردش یعنی  قدرت بالای شنواییش استفاده کند و مرا از سلامت تو مطمئن کند. پدرت استعداد بالایی در شنیدن صداهای فرکانس پایین دارد و از ماه های قبل که تو بسیار بسیار کوچک بودی  سرش را روی شکم من می گذاشت تا صدای زیبای قلب تو را بشنود. آن شب هم من از او خواستم همین کار را بکند. پدرت هم با اشتیاق فراوان قبول کرد و سرش را روی شکم من گذاشت. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که من احساس کردم چیزی  از درون شکمم بیرون آمد. همان لحظه پدرت با تعجب به من نگاه کرد و هر دو به هم خیره شدیم و فهمیدیم که تو شیطنت هایت را شروع کرده...
12 بهمن 1391

برای دختر نازنینم نازنین فاطمه عزیز

  اصلاً فکر نمی کردم تا این اندازه حرف گوش کن باشی همانطور که در پست قبلی نوشته بودم تصمیم گرفتیم برای تعیین جنسیتت زودتر از موعد و به اختیار خودمان البته با اجازه پزشک بار دیگر برویم سونوگرافی(٢٥ دی ماه) همان سونوگرافی نرگس را انتخاب کردیم. خانم دکتر افسانه واسعی ( چون بسیار مهربان است و انرژی مثبت می دهد.) باز هم مثل دفعه قبل پدرت زودتر رفت تا وقت بگیرد حدود ساعت هفت صبح من در حال خواندن نماز بودم که موبایلم زنگ زد . پدرت بود که گفت خانم دکتر تازه آمده و گفته می توانیم اولین نفر باشیم. من زود حاضر شدم . دقایقی بعد پدرت رسید و به همراه مادربزرگ رفتیم. با وجود شلوغی اما به خاطر زحمات پدرت اولین نفر رفتیم داخل. حس خوبی از...
7 بهمن 1391