دویدن در نیمه شب
پدرت ساعت ٧ صبح به سمت عسلویه پرواز داشت. صبح هایی که پدرت ماموریت دارد از سخت ترین لحظه های زندگیم است. آن شب پدربزرگ و مادربزرگ خانه ما بودند. من هم به همراه پدرت از خواب بیدار شدم تا بدرقه اش کنم. پدرت تمام وسایلش را شب قبل جمع کرده بود و مشغول حاضر شدن بود. وقتی به اتاقی که پدربزرگ و مادربزرگ خوابیده بودند رفت تا کتش را بردارد از مادربزرگ خداحافظی کرد.مادربزرگ هم به دلیل درک و شعور بالایش هیچ گاه در این زمان از اتاق بیرون نمی آید تا من و پدرت عاشقانه از هم خداحافظی کنیم. همه چیز مثل همیشه پیش رفت . پدرت وسایلش را جلوی در برد و من هم شروع کردم به چرخاندن صدقه بالای سر پدرت و قرآن را گرفتم تا او سه بار از زیرش رد شود و بار آ...



